۲۱۸ - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:35
میدونی تا الان دو نفر از این اکیپ چهار نفرمون اومدن بهم گفتن با من راحت ترن و با من مچ ترن .. میخندم با خودم میگم من با کی راحت ترم ؟ میدونی دیگه سخت نمیگیرم .. خیلی وقته دیگه سخت نمیگیرم .. ساده از ا
۲۱۹ - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:35
تلگرام رو باز میکنم ، میبینم کلاس فردا صبح کنسله ، خوشحال نمیشم چون اینجوری کلاسا بیشتر طول میکشه و باز برامون جبرانی میذاره . به استاد پیام میدم که بنایی رو که انتخاب کردم رو عوض کنم چون خیلی سخته .
۲۲۰ - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:35
بدجوری له شدم .. این دو روز بدترین بود برام طوریکه دلم نمیخواست پاشم برم دانشگاه .. این دو روز بدجور کار رو سرمون ریخته بودن متاسفانه و باعث میشد من بیشتر پریشون بشم .. طوری سرم رو از حرص کبوندم به دی
۲۲۱ - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:35
یه جا یه نوشته بود : چیزی از دلم نمونده .. منم میگم چیزی از دلم نمونده .. ته کشیده ../
۲۲۲ - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:35
طعم شیرین خیال .. /
۲۲۳ - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:35
الان خیلی چیزا هست بگم .. بنویسم .. اما در دلم رو باز نمیکنم چون حتی حوصله ی فکر کردن که چی بگم از کدوم خستگیام بگم رو ندااارم .. میگم بین این همه شلوغی دوتا فیلم خوب دیدم ، یک کتاب خوندم ، یک کتاب جد
۲۲۴ - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:35
اینجـا جآی ِ موندن نـیست .. نای ِ موندن نیست .. پـای ِ موندن نیـست ..
۲۲۵ - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:35
هی ! ادم میتونه فراتر از اینها بااشه .. بابا بیخیااال .. دست برداریم از این محافظه کار بودن های احمقانه مون .. از این هول و ولاهای حرف های دیگران .. از اینکه قراره چجوری دیده شیم تو چشم دیگران .. بیا
۲۲۶ - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:35
خوب بود .. آره خوب بود .. خیلی تو شبکه های اجتماعی اسمش پیچیده بود و تصمیم گرفتم ببینم و اینکه : گاهی ادم ها فراموش میکنن کی براشون چیکار کرده ، گاهی فراموش میکنن هم رو .. گاهی هم تو یک لحظه اونقدر بد
۲۲۷ - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:35
نخواستن و بی علاقگی .. ( من با تمام حسای بدم مقابله کردم . طوریکه هر روز فکر انصراف داشتم . اما خب حسای خوب زیادی بود که من و قوی میکرد و بیخیال حسای بد . مثله حس خوب داشتن دوستای خوب . محیط خوب . اس
.20 - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 14:53
خودمم حال خودم را درک نمی کنم ، وقتی باورم شد که باید بمانم امسال را پشت این سد مزخرف کنکور ، تمام تن و بدنم لرزید ، نسیم راست می گوید هیچ کس تحمل استرس های دوباره را ندارد ، اخر چه کسی استرس را دوست دارد ؟ اما نمی شود ، نه راه پس دارم نه راه پیش . خستم ، اعصابم به منفی صفر رسیده است ، تحمل شنیدن هی...
. 10 - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 14:24
قبلتر هآ مصلآ / مسلآ رفتن را دوست نداشتم هرگاه تصمیم داشتیم برویم انقدر غر میزدم که منصرف میشدند و همیشه مادر پدر خودشان تنهایی میرفتند ، اما حالا روزی نیست که نرویم ، روی سنگ مزارش اب میریزم و فاتحه میخوانم و از اتفاق هآی روزآنه برایش می گویم ، خدا میداند که هنوز رفتنش را باور نکرده ایم ، تنهآ دل خ...
. 11 - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 14:24
مغزم میخاد منفجر شه انگاار ، من توی نمیدونم هاام دارم غوطه میخورم . دو روز دیگه نتایج میاد و من میدونم که خراب کردم و همه تا منو میبینن انتظار پزشکی رو دارن اما من فقط تو دلم میخندم و میگم زهی خیال باطل ، درصدای من به درد پرستاری هم نمیخوره چه برسه پزشکی ، نمیدونم چه رشته ی برام خوبه و بهم میساازه و...
. 12 - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 14:24
این چند روز که گذشت ، سخت بود . بی اعصآب ترین بودمم ، کاری جزء فکر کردن و فکر کردن بلد نبودم انگآر ، شبآ تا چهآر بآ افکارم کلنجآر می رفتم .. این شبآ از بعد اعلآم رتبه شروع شد ، این چند روز می تونه جزء سختیآی زندگی هرکسی بآشه . از رتبم ناراضی نبودم از خودم بودم ناراضی اما هر چی بود گذشت و رفت پی کارش...
. 15 - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 14:24
دیگه حالم داشت بهم میخورد ، حالم از بی فکری و بی منطقی ، داشتم بالا می اوردم ، اونقدری حالم بد بود که نمیشد تحمل کرد اون جمع خانواده ی پدر ُ . دلم میخاست پاشم و جیغ بزنم تا صدام خفه شه ، منکه هیچ وقت حرفی نزدم و هیچی جزء سکوت لایقشون ندیدم ، اما بخدا ادم تا یه جایی تحمل داره ، تا یه جایی میشه کند ذه...
. 16 - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 14:24
حالا من موندمُ یه عالمه سوال تو ذهنم . نمیدونم باید در برابر آدمایی که ازارم دادن چه رفتاری نشون داد ؟ باید مثه قبل باهاشون مهربون بود ؟ باید جوابشونُ داد ؟ باید ساکت بود ؟ فقط همین ُ میدونم که نمیخوام کسی ازم دلخور بشه . اما واقعا با ی سری آدم نفهم باید چ جوری برخورد کرد ؟ + خدا همه مون رو به راه ر...
. 17 - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 14:24
اینقد دوسش دارم که خدا میدونه (: خالم رو می گم ، خاله ایی که نه تنها خالست بلکه یه خواهر بزرگه برام . با ۱۵ سال تفاوت سنی برام مثه یه خواهر دلسوز ُ دوسداشتنی ، خاله ایی که تا چشم باز کردم مثه خواهر هوامو داشته و مواظبم بوده ، خودش میگه اولا لجباز بودی و سخت بود باهات دوست باشم اما کم کم شدی یه دخمل ...
.18 - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 14:24
بابایی اومد تو خوابم باز ، فقط نگاهش به تلویزیون بود ، یکی از ژاکتاش اوردم خونه مون ، گذاشتمش تو رگالم ، که وقتی میخام لباس بردارم ببینم ، با همین ژاکتش بیشتر به یاد دارم ، امروز خاله رفت خونشون و ما چقد تنها شدیم ، اخرین لحظه بغلم بود و دادمش به مامانش ، بازم خالم بغضش گرفت و صورتش و چشاشو جمع کرد ...
.19 - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 14:24
خستمم .. میشه زودتر تموم بشه این مسآئل خدا ؟ میدونم که باید ساکت بود و حرف نزد از بدی ادمآ . توصیه می کنم : اگه از کسی بدی دیدید ، هرچی شنیدید ، فقط شکایتشُ پیش خدا ببرید ، ی وخت به کسی چیزی نگید که خودتون ضربشو می بینید (: یادم رفته بود که نمیشه زود اعتماد کرد به ادمآ ، واقعا یادم رفته بود |: خدا م...