خودمم حال خودم را درک نمی کنم ، وقتی باورم شد که باید بمانم امسال را پشت این سد مزخرف کنکور ، تمام تن و بدنم لرزید ، نسیم راست می گوید هیچ کس تحمل استرس های دوباره را ندارد ، اخر چه کسی استرس را دوست دارد ؟ اما نمی شود ، نه راه پس دارم نه راه پیش . خستم ، اعصابم به منفی صفر رسیده است ، تحمل شنیدن هیچ چیزی را ندارم حتی صدای خودم را ، روزهآیم تکراری شده ، تنها برایم خواب مانده است ، دیشب درست زیر نور ماه خوابیدم ، عجب نوری داشت (: تا بحال توجه نکرده بودم ، نای حرف زدن نداشتم ، نگاهش کردم ، میدانم که می تواند همه چیز را بداند حتی اگر حرفی نزنم ، خدا را می گویم (: خدایی که دلم میخواهد سفت بغلش کنم و های های حال این روزهایم را زار بزنم ، راستی چرا خواب هآیم از واقعیت قشنگ تر است ؟ ادم ها مهربان تر و صادق ترند ، خنده بیشتر جریان دارد ، تازه باباییم را هم می بینم و با او حرف می زنم ، چرا واقعیت شبیه خواب نیست ؟
نمیدانم
نمیدانم
نمیدانم
برچسب:
نویسنده: ساناز فدایی