این چند روز که گذشت ، سخت بود . بی اعصآب ترین بودمم ، کاری جزء فکر کردن و فکر کردن بلد نبودم انگآر ، شبآ تا چهآر بآ افکارم کلنجآر می رفتم .. این شبآ از بعد اعلآم رتبه شروع شد ، این چند روز می تونه جزء سختیآی زندگی هرکسی بآشه .
از رتبم ناراضی نبودم از خودم بودم ناراضی اما هر چی بود گذشت و رفت پی کارش ، چهآر سال خوندم و خوندم بی هیچ هدفی ، گاهی اهداف سست که سریع تغییر می کرد ، اما حالا می فهمم که چه کردم با آیندم ، حالآ می فهمم که این کنکور لعنتی چقد تعیین کنندس ، لااقل برای من .
دوباره می رم جلو سریع تر با انرژی تر و دست پر تر به هیچ چیز جزء هدفم فکر نمی کنم (: میخواام تموم کنم ، میخواام از این شرایط بیام بیرون ، میخوآم لبخند قلبم پر رنگ تر شه ، میخوآم به خودم و فقط خودم افتخآر کنمم ، میخوآم ثابت کنم من می تونم و هیچ چیزی نمی تونه نمی تونه مانع شه ، میخوام زندگی پر از لبخند خودمُ بسآزمم .
میخوآم مامان بابا بخندن و افتخآر کنن ، خدا میدونه چقد چقد میشه خوشبختی ُ حس کرد وقتی بهت افتخآر می کنن ، خوشحآل ترینم وقتی میخندن ، این لبخند ارزش هر تلآشی رو داره مگه نه ؟
خدا میدونه که با دیدن رتبم هیچی بهم نگفتن جزء اینکه درکت می کنیم ، امسال شرایط سخت بود و من چقد خجالت زده شدم که جواب محبتآشونُ اینجوری دادم .
آدم برای هرکاری انگیزه میخواد چه انگیزه ای از این بالاتر که مامان بابا شآد و سربلند باشن هآن ؟
پس میرم جلو (:
خیلی کار هست ، برای رسیدن به هدفم ، می نویسمشون رو کاغذ ، مرتبشون می کنم ، برنامه میریزم براشون و انجامشون میدم و تیکشون میزنم (:
| یآ علی (: | بسم الله (:
برچسب:
نویسنده: ساناز فدایی