خرید بک لینک

درباره سایت

.19

امکانات وب

دیگه حالم داشت بهم میخورد ، حالم از بی فکری و بی منطقی ، داشتم بالا می اوردم ، اونقدری حالم بد بود که نمیشد تحمل کرد اون جمع خانواده ی پدر ُ .

دلم میخاست پاشم و جیغ بزنم تا صدام خفه شه ، منکه هیچ وقت حرفی نزدم و هیچی جزء سکوت لایقشون ندیدم ، اما بخدا ادم تا یه جایی تحمل داره ، تا یه جایی میشه کند ذهنی ادم رو تحمل کرد ، تا یه جایی میشه : قضاوت بی موردشون رو ، کاسه ی داغ تر از اش شدنشون رو تحمل کرد .. اخ که هرچی بگم نمی تونم براتون شرح بدم که چقد بعضیاشون نمی فهمن . من هیچ وقت هیج وقت هیچی به روشون نیاوردم ، هیچ وقت نگفتم به شما چه ، هیچ وقت حرف نزدم جزء همون سکوت ، گاهی دلم میخاد بگم ، هرچی تو دلم رو بگم تا راحت شم ، اما میگم ول کن چرا چرا من بگم ، به قول خالم : وقتی یسری بیشعورن ، تو هرچی شعور دورو برشون بریزی بازم همون بیشعور میمونن . راست میگه کساییکه نمیفهمن ، حالیشون نیست ، فقط اعتقادات خودشون دارن و نمی تونن نظرات دیگران رو پذیرا باشن باید فقط و فقط باااااید سکوت کرد در برابرشون .

عذرخواهم ازتون که دیر جواب کامنتآتون رو دادم ، فعلن ما در جای بی اینترنت بسر میبریم ، البته هر موقعه وای فای خونه ی دایی روشن شه وصل میشم (:

برچسب: نویسنده: ساناز فدایی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1396 ساعت: 14:24

صفحه بندی