اینقد دوسش دارم که خدا میدونه (: خالم رو می گم ، خاله ایی که نه تنها خالست بلکه یه خواهر بزرگه برام . با ۱۵ سال تفاوت سنی برام مثه یه خواهر دلسوز ُ دوسداشتنی ، خاله ایی که تا چشم باز کردم مثه خواهر هوامو داشته و مواظبم بوده ، خودش میگه اولا لجباز بودی و سخت بود باهات دوست باشم اما کم کم شدی یه دخمل گل (: یادمه تنها دلخوشیم وقتی بود که از خوابگاه بر میگشت خونه ، با مامانی بابایی میرفتیم ترمینال دنبالش وایی که چقد این اتوبوسارو نگاه میکردم که از شیشه ببینمش ، وقتی ام میومد میموندم پیشش و همیشه برام سوغاتی میاورد و منم عاشق سوغاتیا و سلیقش بودم ، هنوزم که هنوز خوش سلیقه ترین آدمیی که دیدم (: کم کم موقع ازدواجش رسید و من نگران که نکنه صمیمیتمون کم شه ، که بیخود نگران بودم چون از قبل هم بیشتر شد و تنها نگرانیم که بعد به وجود اومد این بود که محل زندگیش قرار بود شهر دیگه ایی بشه ، الانم که یه دختر ماه به دنیا اورده و من سعی می کنم همینجوری که مامانش برام خواهری کرد برای فندوق ترینم خواهری کنم (:
وقتی میخوان برن خونشون نمیدونم چه جوری با نبودشون سر کنم ):
برچسب:
نویسنده: ساناز فدایی