خرید بک لینک

درباره سایت

.19

امکانات وب

بابایی اومد تو خوابم باز ، فقط نگاهش به تلویزیون بود ، یکی از ژاکتاش اوردم خونه مون ، گذاشتمش تو رگالم ، که وقتی میخام لباس بردارم ببینم ، با همین ژاکتش بیشتر به یاد دارم ، امروز خاله رفت خونشون و ما چقد تنها شدیم ، اخرین لحظه بغلم بود و دادمش به مامانش ، بازم خالم بغضش گرفت و صورتش و چشاشو جمع کرد که گریه کنه و اروم زمزمه کردم : گریه نکن تورو خداا ، اخ که اگه چند دقیقه بیشتر مونده بودم خودمم گریم می گرفت واینستادم که ماشین حرکت کنه خداحافظی کردم و بدو بدو اومدم خونه ، رفتم زیر کولر دراز کشیدم چشام رفت روهم ، دیدم یکی داره رد میشه گفتم اخ جون خاله ، چشامو بیشتر باز کردم خواهرم بود ، اخ ک دلم خواست جیغ بکشم ، رفت تا باز دو ماه دیگه که ببینمشون ، دلتنگی و دوری خیلی سخته . به خواب رفتم اینبار هم خواب خاله رو میدیدم و هم بابایی رو ، دلم داشت میترکید ، از خواب پریدم ، ضربان قلبم رو هزار بود ، پاشدم رفتم بیرون ، نیست رفته و الانم هواپیما پرواز کرده حتما ، اگه می بودن میرفتم صداش میکردم که بیاد باهامون چای بخوره و یکی یکی قربون صدقه ی دختر ماهش میشدیم ، اما رفته بود ، خدا پشت و پناهش ، اگه همین تلفن نبود که دق می کردیم ، دو ماه که چیزی نیست ، میگذره مگه نه ؟

+ الله هو الحافظُ و هو الرحم الراحمین

خاله بخدا سپردمتون ، دوست دارم هم تورو و هم فرشته ی ماهتو (:

برچسب: نویسنده: ساناز فدایی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1396 ساعت: 14:24

صفحه بندی