قبلتر هآ مصلآ / مسلآ رفتن را دوست نداشتم هرگاه تصمیم داشتیم برویم انقدر غر میزدم که منصرف میشدند و همیشه مادر پدر خودشان تنهایی میرفتند ، اما حالا روزی نیست که نرویم ، روی سنگ مزارش اب میریزم و فاتحه میخوانم و از اتفاق هآی روزآنه برایش می گویم ، خدا میداند که هنوز رفتنش را باور نکرده ایم ، تنهآ دل خوش کرده ام به اینکه جایش خوبست و خوابهآیی که از او میبینم ، دستانش را میگیرم و بصورت نورانیش نگاآه می کنم و حالآ برایش عیدی میگیریم ، که هرکس خواست عروسی راه بیاندازد ، اما فقط خودمان میدانیم تکه ایی از قلبمآن خالی میمآند همیشه . /
امروز بصورتش نگاه میکردم خسته بود اما خم به ابرو نمی آورد ، انگار ن انگار که خودش چند ماه پیش پایش رآ عمل کرده بود ، انگار نه انگار که مثله یک پرستار از خواهرش پرستاری کرده بود تا بار گرانبهآیش را زمین بگذارد ، انگار نه انگار که پدرش در سفر سکته کرد و راهی ان شهر غریب شد تا کنآر پدرش بآشد ، انگار نه انگآر که در بیمارستآن پدرش را پشت شیشه می دید که شوک به او وارد میکردند و دستها و پآهای پدرش دیگر نا نداشت ، انگار نه انگآر که پدرش را به مسافرت فرستاده بود ولی چند روز بعد پشت امبولآنس پیکر بی جآن پدرش ، راهی شهر شده بود ، برای خاکسپآری ، انگار ن انگار که تمام مراسم را سرپا ایستاد بآ ان پای به تازگی عمل کرده اش ، انگار نه انگار که یکی از دخترانش کنکور داشت و دیگری ازمون نمونه و حالآ پای مادرش قرار است عمل شود ، تمامشآن را به خوبی پشت سرگذرآند ، خدایآ لطف و کرم و بزرگی ات رآ شکر ، مگر چقدر توان به انسانت آفریدی ؟
شک ندارم وقتی روح تو در ما دمیده بآشد بآید انتظآر همچین توآنی را هم از مخلوقآتت دآشت ، پدربزرگم مآدرم را برای روزهآی این چنینی بآر آورده بود (: افتخآر من اند ، همه یشآن چه کوچک چه بزرگ .
+ وقتی ناراحتم ، خستم ، کلافم ، شروع میکنم به نوشتن پست ، وقتی به اخرش میرسم حآلم خوب میشود و دیگر خبری از حسآی بد نیست (: | شکرت |
برچسب:
نویسنده: ساناز فدایی